دل نوشته های سبز
کاشکی
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند. عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند. دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست کسی که بهشت را بر زمین نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت خانه ی خدا نزدیک ماست و تنها اثاث آن ، عشق است…. مائده صدای خنده ی کفتار صدای زوزه ی گرگان خون آشام زپشت کوههای برخی نوک تیز که آماده حمله می گردند خدایا نیست چوپانی که چوپان ها همه مشغول سرقت از حریم گله می باشند خدایا سگ نمیبینم که سگ در سرزمین من رفیق گرگ می باشد خدایا بره ها را متحد گردان فریبا ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم، سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم فرزاد خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست ... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبی است که برای تو می تپد ... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست در جمع عزیز ترین هایت است ... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی ... در لبخندی است که به لب می نشانی مائده یا حتی یه نوشته ی خیلی کوچیک... یه اثری روت میذارن که پژواک لحظه هایی که باهاشون سپری کردی تا مدت ها باهاتمی مونن. به همه ی دنیا می ارزه ولی بازم سکوت... بازم ترجیح میدی راز بمونن.میترسی بلور تقدسشون توی ذهنت ترک بیوفته. مائده باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار
را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به
اندرون من سرریز شد و به تکرار آن خاطرات خوشامد گفتم... پیمان می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به
آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده
ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی در همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم سهراب سپهری پیمان درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند "گاندی" فریبا

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید. برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم.
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم
بعضی وقتا یه کتاب... یه آدم... یه موقعیت... یه فیلم...
بعضی وقتا می خوای بگی از ناگفته هایی که میدونی گفتنش
شب آرامی بود
کودک بودم و به خواب میدیدم رویای جوانی را
روزی که بر روی زمین با دستانی پر از تحقق آرزوهایم خواهم ایستاد
روزی که آخر خواهم فهمید معنی این عشق را
که همه از آن میگویند ...
جوان شدم و حال ایستاده ام بر روی زمین
به جای دستانم صفحاتی از کاغذ
آرامگاهی شد برای آرزو
عاشقی را فهمیدم آخر
کوچه های بی انتها در دل شب
گریه ها ی پنهانی با زمزمه نامت
چشمانم بی فروغ و قلبم سنگین
حال در خواب رویای کودکی را میبینم
خودم را با همان نگاه ساده به دنیای پشت پنجره

